تبليغاتX
برای هیچ کس ...

برای هیچ کس ...

گرچه این جمله به فکر همگی افتاده است ... عشق را چه کنیم ...

 

شعله زد عشق و من از نو

نو شدم

پر شدم از عشق تو

مملو شدم

شوق شیدایی مرا از من گرفت

من به خود برگشتم از تو

تو شدم

آه!

با تو من چه رعنا می شوم

آه!

از تو من چه زیبا می شوم

عطر لبخند خدا می گیرم و

شكل آواز پری ها می شوم

با تو من همجامه ی شب می شوم

همطپش با گرگر تب می شوم

با تو من همبستر گلبرگ ها

از شكفتن ها لبالب می شوم

آه!

هستی جز تمنای تو نیست

آه!

لذت جز تماشای تو نیست

یك نفس دور از تو باشم مرده ام!

زندگی جز مرگ در پای تو نیست!

 

کاش می دانستی
بعد از ان دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار ،چو از راه رسید
پلک دل،باز پرید
من سراسیمه،به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور،زود برخیز عزیز
جامه ی تنگ در آر
و سرا پا به سپیدی تو در آ
و به چشمم گفتم :
باورت میشود ای چشم به ره مانده ی خیس
که پس از این همه مدت، ز تو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه
با توام کاری نیست
و به دستان رهایم گفتم
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت،دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده
وقت ان است که ان دست محبت
ز تو یادی بکند
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت1:38توسط سپیده | |